دو سال پیش موقعی که هنوز آزمون نمونه  نداده بودیم، حاج خانم آندرومدا آدرس

وبلاگشو واسم فرستاد و من تا صبحش از خنده در حال فروپاشی بودم. نامبرده گفت که بیا تو هم وبلاگ بزن و گفتم من؟ برو حاجی برو. من انشا هشتم ترم اول شدم هیفده، ترم دومم بهم نوزده داد زنیکه. اما نامبرده گفت نه بیا وبلاگ بزن و فالان و فیلان. گفتم انشاالله بعد آزمون نمونه خدمت می‌رسم. گذشت و من آزمونمو دادم خیر سرم و اولین وبلاگم رو با نام سلول‌های خاکستری رویاپرداز» زدم. نگم دیگه از فاجعه‌ یا فاجعه‌هایی که تو اون وبلاگ  آفریدم. هنوزم نمی‌تونم درک کنم که این حجم از  سخیف‌بودن چطور می‌تونست تو یه وبلاگ بگنجه‌. خب هرچقدر تلخ و اسفناک اون وبلاگم به تاریخ پیوست و الان ردی ازش نمی‌تونید بیابید. در همین فاصله داداشمون رمز وبلاگشو گم کرد و یه وبلاگ دیگه زد که اونم بهلقاء الله پیوست. (فاتحه) حاج خانم آندرومدا مدتی از میادین دوری گزید ومشغول خرزدن و تست‌جوییدن بود تا اینکه فیلش یاد هندستون کرد و به

خونه برگشت. الانم من ازش پول گرفتم که بیام بگم دادشمون برگشته بیاید برید وبش تا دوباره استعدادش در املا رو به رختون بکشه و بفهمید که هیچکسو نمی‌تونید پیدا کنید که دیکته‌ش از اون بهتر باشه. 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

من وعشقم فوتبالی ها کتابخانه عمومی هشت بهشت شهر جدید گلبهار شرکت بهار طب کاران BAHAR TEB karan ویرگول طراحی سایت در ارومیه افسانه ی من که سالها بعد نوشته خواهد شد..???? مرکز المپیاد شهر احمدالحسن